_____________

________

________
دوستان

 

تعطیلش کردم...

شاید دوباره...یه روزی....یه جایی....

.

.

.

.

خدافظ.

 

یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥ - ۸:٠٧ ‎ب.ظ

 

مي خواستم تو پست این دفعه قصه آدمي رو بنویسم که اونقدر چشماشو بسته بود که آخر هم حتی نفهميد که به اصول خودش هم عمل نکرده....اما نشد.....یعنی نشد که بشه.

سخت بود.

-----------------------

این روزا زیاد جریانو  واسه خودم مرور ميکنم...

انتظار داري کجا برسم..........؟؟هيچ جا.

مي دوني.. دوست داشتن واسه من خيلي چيز عجيبيه... نمي دونم چرا....اما همیشه فکر مي کنم که با خودخواهي خيلي فرق داره.......نداره؟؟

واسه تو نداره.

---------------------------

بالاخره فرق بین منطق و عشق و شهوت رو فهمیدم....باور کن خیلی سخت بود.

------------------------------

همیشه فکر میکردم آدمها همشون یه جورایی ریاکارن....خوب که نگاه میکنم میبینم خودمم آدم ریاکاریم.این یه کم اذیتم میکنه....اما فرقم با تو اینه که با خودم صادقم و این با ارزش ترین چیزیه که دارم.

 

 

شنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٥ - ۳:٢٢ ‎ق.ظ

 

دست من وقت نوشتن شکل اسم تو رو داره.......

 

نقطه سر خط

همیشه..وقتی می فهمیم برای حل مسئله ای ساخته نشده ایم و کاری از دستمان بر نمی آید...پاکن بر میداریم و می افتیم به جون صورت مسئله...

پاک شد....؟؟

نشد.

به فرض هم که شد....می رسی به یک صفحه سفید...یک خط تازه....و شروعی نو؟؟

نمی رسی.

نقطه سر خطی در کار نيست...انشا که نمی نويسی...زندگيست.نمی شود پاک کرد و گذشت و رفت...ز ن د گ ی س ت.

ز ن د گ ی  م ن

.

.

.

.

_ می خوای نبش قبر کنی ؟؟؟

_اصلا برام مهم نیست تو چی فکر میکنی....اين من نيستم که دارم نفس می کشم...راه ميرم...حرف ميزنم...می خندم...گريه ميکنم...این من نیستم که دارم زندگی میکنم....يه نفره ديگه است که نميدونم کيه...برام غريبه است...زده زير همه چي...می فهمی؟؟

باید یه کاری بکنم....همه چی به همين کشکی که نيست... گاهی يه چيزی جمع می شه اينجا....آره...درست همین جا...نمی بینیش...اما خیلی خوب حسش کنی...اونقدر خوب که گاهی نفس کشیدنو برات سخت میکنه...حتی اگه همه صورت مسئله های دنیا رو هم پاک کنی....هنوز همراهته و حسش می کنی....

باید یه کاری بکنم....

من اسمشو می ذارم حل مسئله....تو بذار نبش قبر....دیوونگی...حماقت...یا هر چیز دیگه ای که دوست داری...

اصلآ برام مهم نیست تو چی فکر میکنی....باور کن.

 

سه‌شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥ - ٤:۱٧ ‎ب.ظ

 

1.تصمیم گرفتم درباره یه چیزایی ننویسم....اما هنوز تصمیم نگرفتم که درباره چه چیزایی بنویسم.

2.ناطور دشت میخونم....حس می کنم پیر شدم برای خوندنش...از اون کتابایی که دلم می خواست چند سال پیش خونده بودمش....

3.نمی خواستم ناراحت بشه...خودش اصرار داشت بشنوه.....به من چه!

4.انتخاب واحد اینترنتی هم چیز مزخرفیه.

5.عوض شدم...نمی دونم به خاطر رفتنه اونه یا نه.اما کلآ یه کم بزرگ شدم..یه جور دیگه به همه چی نگاه می کنم....خوبه.راضیم.

6.بعضی اوقات یه حسی که تو وجودت بوده اونقدر برات غریبه میشه که باور اینکه یه روزی واقعآ وجود داشته غیرممکنه.

7.حاضر نیست از زیر کولر تکون بخوره.....خودخواه!! اما حقش نبود باهاش قهر می کردم.

8. x:من فردا کلاس ندارم اگه پروزت مونده بگو برات انجام بدم.

Y: من فردا تا عصر برات تمومش میکنم خیالت راحت.

Z:اگه برنامه ه اجرا نشد بیا کیس منو ببر.

.

.

.

.

.

نتیجه: من یه عالمه دوست خوب دارم.....

 

جمعه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٥ - ٢:٠٤ ‎ق.ظ

 

لعنتی....چی شد که اين جوری شد....چی شد که رسيديم به اينجا....

لعنتی...

من هنوزم که هنوزه باور نکردم....

شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٥ - ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ

 

همه این ها....تصویر امروز من است که دیروز کشیده بودم....و به امیدش تا امروز آمدم.....آمدم و فهمیدم زندگی....نه کار است نه پول و نه درس....

امید است و انتخاب....

.

.

. 

عشق تو  دومین انتخاب مهمم بود...انتخابی که نه به خاطر فرار از چیزی که تنها به خاطر تو و حضورت بود...که شاید اولين عصيان حقيقي من بود عليه خودم و تمام حصارهایی که دور خودم کشیده بودم....حصارهایی که مي دانستم روزي بايد شکسته شوند...

باور کن آسان نیست که تصمیم بگیری کاری را شروع کنی و درست یا غلط تا آخرش پیش بروی تا نتیجه بگیری یا سرت به سنگ بخورد.... آن قدر محکم که ديگر نتوانی بلند شوی....که نخواهي بلند شوي.....من آن قدر مشتاق بودم که يکباره همه چيز را خالي کردم...گذاشتم بيايي و به هم بريزي و بماني...گذاشتم که زندگیم شوی...همه سناریو را خودم نوشته بودم...خودم خواستم...باور کن آسان نبود...اوایل تو هم مانند همه چیزهایی ( چیزهایی؟؟!! ) بودی که می خواستم داشته باشم...که به دست آورم...باور کن آسان نبود...اما...کم کم...دلم لرزید.... آدم است دیگر...دست و دلش می لرزد.....آمدی و به هم ریختی و ماندگار شدی....بي آنکه خود بداني...بي آنکه خود  اراده کرده باشي....

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند....

تمام شد.....؟؟ نشد.....؟؟

من راضيم به راهي که پیمودم...من در تمامي شرايط با این که مي دانستم  مسير درست کدام است گاهی راه بين را انتخاب کردم....و خوشحالم که انتخاب درست را کرده ام...حتي با وجود نتيجه اي که حاصل شد و آنچه من مي خواستم نبود....

من کار خود را کردم... تو مختاري در جواب خويش...

نمي داني چه قدر سخت است که کاري در توانايي تو بگنجد و در اراده تو...اما بدانی نبايد انجامش داد...و مجبور باشی منتظر بمانی.... نمي فهمي مي دانم...

بگذریم.

چه قدر برايم سخت است است که بگويم بعد تو ...بی تو...

بعد تو ديگر تمام آن راه هايي که با تو رفتم بسته می شود...نه این که بگویم ديگر کسي را دوست نخواهم داشت...نه....نمي دانم...اما می دانم تپش خفيف قلب هنگام شنيدن صدايت...يا حبس نفس در سينه هنگام شنيدن خنده ات ديگر هرگز تکرار نمی شود...می دانم دیگر هرگز این همه دلتنگ نخواهم شد....

اما....

من ناگزيرم از ادامه زندگي...و ناگزيرم از انتخاب افکار تازه و پيمودن راه هاي نو...اما به تمام آنچه با تو گذشت وفادار می مانم...هرچند که چرخ های اعتماد دیر زمانیست که دیگر نمی چرخند...اما...من راضيم به راهي که پیمودم....شايد زماني بفهمم که کجاي کار اشکال داشت...

 

سه‌شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٥ - ٤:٠٤ ‎ق.ظ

 

نشخوار ذهنی خاطرات عادت خوبی نیست....اصلآ عادت خوبی نیست...و اعتیاد عجیبی همراه دارد....نه به خاطر تجدید خاطره های حالا دور......و نه به خاطر دل گرفتگی حاصل از یاد آوری روزهایی که دیگر هرگز نخواهند بود...
به خاطر این که دیگر دلت نمی خواهد چیزی را مانند آدم هضم کنی...یعنی نمی توانی چیزی را مانند آدم هضم کنی...

چیزی را ببندی...تمام کنی....

و باور کنی که تمام شده....

مدت هاست که تمام شده.

-------------------------------------

این مدت خیلی چیزها  فهمیدم....

فهميدم برای صبور بودن ساخته نشده ام.....

فهمیدم باید ترسید....باید از زندگی ترسید....حتی از آدمی که می شود در نگاهش خدا را شنید باید ترسید...

باید ترسید..........

یک چیز دیگر هم فهمیدم... فهمیدم که بی تو...اینجا...زندگی شبیه یک بطالت غمزده و وقت گیر است....

و دیگر فرقی نمی کند که........

بگذریم.

این روزها سنگ شده ام انگار....به عاقبت هیچ کار و هیچ رابطه ای فکر نمی کنم.

......................................

...........................

------------------------------------------------

عجیب است که کارها و گرفتاری هایم را می گذاری به حساب زرنگی....و تعجب می کنی از این که این همه فعال و زرنگ شده ام.....

این ها را بگذار به حساب غرق شدگی....در واقع تلاش برای غرق شدگی...تلاشی ناموفق....

بگذار به حساب همان آدم هایی که از ضعف برای فرار از چیزی پناه می برند به چیز دیگری....همان آدم هایی که همیشه متنفر بودم ازشان....

--------------------------------------

میدانی...جایی خواندم آدم ها قول می دهند که زیرش بزنند....اصلآ بستنی ها را می بندند که چیزی برای شکستن داشته باشند....فکر می کردم این را آدم ضعیفی گفته....

اما.....

راست گفته.

آدم ها بستنی ها را می بندند که چیزی برای شکستن داشته باشند.....

و من چه احمقانه انتظار داشتم که تو......آنچه را که هرگز نبسته بودی نشکنی....شاید فکر کردم گاهی نگاه ها و دست ها کافیست....لازم نیست بستنی ها را بر زبان آورد....می شود حس کرد....بو کرد...می شود همیشه بکر و تازه در چشم هایت بماند.....

اما.........

چه احمقانه انتظار داشتم که تو......آنچه را که هرگز نبسته بودی نشکنی....

سه‌شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٥ - ۳:٢٩ ‎ق.ظ

 

هوا سرد است...یعنی سردش کرده ام...

کولر را روشن کرده ام تا تابستان برود.....این تابستان لعنتی.

پشت پنجره می نشینم...زل می زنم به ماه...و لعنت می فرستم به آسمان پر ستاره...به تابستان...و به هرچه ابر که بالغ نشده...و دل من...که باران می خواهد...

--------------------------------

متنفرم از آدم های ترسو....آدم های ترسوی بی لیاقت... آدم هایی که جرات ندارند باور کنند که...

می دانی....مشکل تو اينست که هیچ گاه توی هیچ فرهنگ لغتی جلد «خ» را باز نکرده ای...تا ببینی تعریف خوشبختي چقدر ساده است...

---------------------

هرچه بیشتر در آینه نگاه می کنم...شباهت کمتری بین خودم و عروسک های دوران کودکیت می یابم.....

اشتباه کردی عزيزم....به همين سادگی.

---------------------------------------

میان برزخی مانده ام که اگر بهشتی درکار نباشد ( که نیست ) جهنم را به وضعیت موجودم ترجیح می دهم...

------------------------------

با همه اين حرف ها.....

در نهايت.....

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

هم می خواهمت...هم نمی خواهمت.

 

--------------------------------

پ.ن.جوجو رفته سفر.تا اطلاع ثانوی اونجا رو هم من آپدیت میکنم.

 

پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٥ - ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ

 

میاد تو...هاج و واج نگام می کنه....صورتم خیس اشکه...

_ چی شده؟حالت خوبه؟

_....

_خواب بد دیدی؟

_ اوهوم.....

میاد کنارم....بغلم می کنه...یه دل سیر تو بغلش گریه می کنم....

اما...

اما هیچ وقت بهش نمی گم این خواب بدو تو بیداری دیده بودم.........

 

 

دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥ - ٩:٤٠ ‎ق.ظ

 

چیزی میان ما گم شد....

عشق یا اعتماد.....؟؟

نمی دانم.

 

 

من...دیگر هیچ وقت از هیچ کس نخواهم خواست تا برای هیچ وبلاگی اسم بگذارد و تو.... دیگر هیچ وقت برای وبلاگ هیچ کس اسم نخواهی گذاشت....دیگر هیچ وقت برای کسی ایمیل های طونالی!! نخواهم نوشت....و هیچ وقت از هیچ کس نخواهم خواست تا بابا لنگ درازم شود.....بابا لنگ درازی که با قلبم بازی کند.....

......................

...........

تو هم برو....

برو و هرگز به یاد نیاور پاییز یعنی چیزی شبیه من.............

 

چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥ - ٢:٤٧ ‎ق.ظ